همیشه گفته ای که می آیم!
ومن برایت لحظه ها را شمرده ام
کی؟
مگر ازانقلاب تا آزادی چه قدر راه است؟
همیشه گفته ای که می آیم!
ومن برایت لحظه ها را شمرده ام
کی؟
مگر ازانقلاب تا آزادی چه قدر راه است؟
چیتگر زرد می شد
لاله
می سوخت
اوین برف می بارید
اگر پاییز می شد
برای تو
تکه ای نان
برای من
امابرای هردومان هرگز
غمگین است
به اندازه اسپانیا
به اندازه ی همدان
و شعر همیشه از سرو رویت می بارد
هاح هوهی هاح
منتو غمتوغمجهان
هیهاریهای بیتوییسخت
هاهاهاها هوتهوتههوتهوته
تمام این شعر را ترامادل می گوید
ومن که هوشیار تر از همه ام ترا
.
.
.
ما به نقطه ی صفر رسیده ایم
حرکت در مسیر رودها
تلاش بیهوده ایست
بر خلاف جهت این باد
چشم هایت را بنواز
کفش هایت را بپوش
دستم را بگیر
می خواهم با تو به اسپانیا برگردم
دلم برای غم های جهان...
مرا با چشمهايت به اسپانيا
به اسپانيا ببر....
تو یا...
تو یا دیگری
آهای فرشته های آبی شعرهایم
فقط نگذارید
این شعر خالی از شما باشد
درخت ها که بیفتند
جنگل تمام می شود.
شرجی ترین هوای خزر را
می رقصد
و من که در حوالی چشم هایتان
سو سو می زنم
با باد زمین خورده ی شعرتان
خاموش می شوم
شما رقص در شالیزارتان بگیریدو
آفتاب
اینجا
در شهر غمگین من
جا پای بوسه های شما را
خواهد سوزاند
چشمتان،چشمتان خشخاش می کارد؟
گوشتان،گوشتان خمپاره می چیند؟
گرمی لبهایتان رقص می گیرد روی لیوان های سرد؟
ذکر این روزهای شما
باران است؟
وابر در کوچه ی غمگینتان
دوره گردی می کند؟
آروزی هوای شرجیتان
چند درجه؟
برف هایی که پارو نکردید
چند بام؟
سایه ی برجی بر میدان آزادی شما
افتاده ؟
وبزرگترین مسیر فتحتان
چند کیلومتر؟
قطاری از ذهن شما با پنجره های پر از چشم
هر روز با بار هاوائی رد می شود؟
ومردی با گلایلی حتی
بوسه هایتان را می دزدد؟
.
.
.
تمام بی ادبی های این جهان را
به گردوخاک دیوار کوتاهتان
ببخشید خانم
این مرد این نامه را برای خودش نوشت
شما دچار بی نشانی شده اید
وهیچ وقت نامه ای زنگ شما را
نخواهد زد..........
تمام حرف های جهان
در دلم سکته می کنند
جهان زنی است
پیر
با ابعادی نا متقارن
تهران است
ودارد مرا به سرفه می اندازد
تحمل اسفندهای سرد همدان
گرمی اردی بهشت سنگین تهران
و...های ... های ...دارد جهنم می شود
اردی بهشت ها
عاشق می شوم
وگل سنجد که می ریزد
از تو بی خبرم
سه شنبه...
میان این همه روز
چرا جمعه نه!؟
می شود جمعه هم تمام طبل های جهان را
با چشم های تو نواخت
ترانه ای گرم از کنده ی لب های تو
تمام جهنم را می سوزاند
وعشق مرگ کبوتری غمگین است
با پنجه های خونین کودک همسایه
.
.
.
راحت بگذار تمام سکوت را
بگذار که جهان
همیشه از من و تو راضی باشد
وآن کبوتر تنها
هیچ وقت درعزلت آسمان نمیرد
.
.
.
دست هایت
دست هایت
این آخرین بهشت ممکن من است
می خواهم قایقی باشم و
دریای تو را بشکافم.
تو با آن چشمهای ارمنی ات
در کوهستان آنتالیای من
نسل کشی شده ای
واین :
پایان جهان من و توست.
باهم فرق دارند
در اسپانیاگیتارمی زنند
در سرزمین من
خودفروشی می کنند.
من وتواز یک تباریم
پدری از خاک و
پسری ازگندم.
رو به جنوب می ایستم و
برای روزه
سمت آفریقا درازمی کشم.
عشق:
تصویری از دلتنگی هاست
وچشمان سیاه تو :
قلمموئی شکسته.
مادر!
زندگی مرا دوباره بنویس
می خواهم پسری باشم
دورمیدان هگمتانه
که کفش های تو را واکس می زند.
نمی توانم
ازتودست بردارم
شبیه زخمی شده ای که:
خون ریزی اش قطع نمی شود.
ازاين به بعد
مي تواني به فکرکشتن من باشي
چراکه تو هيچ وقت
پسرت را نشناخته اي
اردی بهشت
بادهای موسمی غربی
همدان
دلگیری تبریزیها
واین خیابان بوعلی که به همه چیز می رساند آدم را
به بوعلی
به عارف قزوینی
وقرارساعت هشت شب
که پروانه ای پرنمی زندو
شاخه ای مریم کنارپیاده رو
خشک می شود.
تنهایی اردیبهشت را کسی نمیفهمد
تمام هفتههایش را باد موسمی همدان
پر کرده است
و روزهای سردش یادگار تقویم ورق خورده
اسفند است.
گریه کن
گریه کردیم با هم
بخند
تو به من خندیدی
و من برای تو گریه کردم
پس از این باران بزرگ
و این کشتی که حالا به گل نشسته است
شاید از یک جفت انسان
من و تو مانده باشیم
که دنیا را مثل لانهی کبوتری
به گه کشیدیم.
کرگدنی درون من راه میرود
و عشق تو مثل گلادیاتور
قلبم را بیمه کرده است
هلیا دختر شبهای بارانی بندر
نمیگویم معشوق من
چرا که عشق از چشمهایم بیرون زده
و دو تمساح سرگردان
در ساحل خاموش عمان
دنبال ردپای تو میگردند.
به خون عرقهای گرمش
دو چاقو ساخت
یکی که سیب را بین ما قسمت کرد
و دیگری که گلویت را برید
این انار ترک خوردهی پاییز ساوه
عمرش به تهران که نمیرسد
مگر همین جا توی همین حوض کوچک
لبهای تو را نقاشی کند
پاییز سردی شده است
من و این حیاط خلوت وحش بدون تو
بدجور به سروکولم میپرد
میخواهم از تنهایی خودم
اناری را گاز بزنم
با همان ترک و ...
من هم که به تهران نمیرسم
مثل انار ترک خوردهام
و اتوبوس نارنجی از جلوی چشمهایم میپرد و
توداری به تهران میرسی
تمام بلیطهای این دنیا زرد شدهاند
نمیتوانم هیچ اتوبوسی را برای تو
سوار شوم
میخواهم همین جا ترک ترک
تا بهار زیربرگهای این درخت/ بخوابم
بدون تو هم خوابم میبرد.
جای موهایت
درخت اگر میروئید
حالا هزار پرندهی عاشق
از سفر به جنوب باز میماند
اول غروب سه شنبه
7/12/85
خورشید ته کشیدهی زمستانی
بیاعتبار مثل تو و حرفهایت
اسفندها که خورشید نباشد
سردم نمیشود
مثل وقتی که تو نباشی
مثل تو است این شب بیمار
در دورهی زنانگیاش
بیحوصله
و بدون اینکه من را بخواهد
توی آغوشم دراز میکشد
شب سردی است
مرداد این شب سرد
دردهای کهنهای از پدر پیر
ورق خواهد زد.
سیگار را روشن میکنم پشت این دیوار
دودش را ها میکنم برای آسمان
تا مباد سردش شود
شنهای این رودخانه را
کسی لگد نمیکند
مگر تو که دنبال سایهات
آرامش آب را بر هم میزنی
رودخانهها که پل صراط ندارند
هر کسی از راه برسد
در آب میافتد
پل صراط هم اگر داشتند
تو باز مسیر آب را
به سمت سایهات عوض میکردی.
روی سیمهای این گیتار
از لورکا چیزی نوشتهاند
روی سیمهای این گیتار
شاید با چخماق آتشی زدهاند
حالا گوشم که بدهکار این حرفها نیست
فقط زیر و بم این گامها
تکانم میدهد
من هم آوارهام
آواره
چنان که ازهندها و ایران و جهان
گذشتهام
تا اسپانیای وجودم را در مرز چشمهای دختری
دختری به نام اشکیلا
با دهانی پر از اسفند سرد همدان
آواز کنم.